
فرزانه نکواصل
قصه یک غروب سرد پاییزی
بگذارید قصه را از یک اعتراف کوچک شروع کنم؛ پاییز را خیلی دوست دارم. شاید بهخاطر قصههایی که فقط در پاییز میتوانند اتفاق بیفتند. عاشق

بگذارید قصه را از یک اعتراف کوچک شروع کنم؛ پاییز را خیلی دوست دارم. شاید بهخاطر قصههایی که فقط در پاییز میتوانند اتفاق بیفتند. عاشق

نوشتن… واژهای آشنا و غریب. حسی گنگ و مبهم. دور و نزدیک. دورِ دور چون خیال و آنقدر نزدیک که بودنش را حس نمیکردم. قابل