شاید همه ماجرا از همان روزی شروع شد که جمع پنجنفره ما در کافهای کوچک گرد هم آمد. میخواستیم کمی احوالپرسی کنیم و ببینیم چطور میتوانیم در کنار هم باشیم و در آن روزهای سخت اواسط بهار و پس از پایان جنگ، قدمی برای یکدیگر برداریم. گفتگوها آهستهآهسته پیش میرفت که ناگهان یکی از اعضا با خشم و بغض شروع به صحبت کرد؛ از این گفت که آینده هرگز بهتر نمیشود و ما درماندگانی آموختهشدهایم که هرگز قدمی رو به جلو برنمیداریم. خشمش بیشتر از آنکه معطوف به سرنوشت باشد، رو به سوی جمعی داشت که علیرغم همه مشکلات هنوز میخواستند کاری بکنند، نه کارستان، که گامی کوچک
این شد که در حالی که در ذهنم به راههایی برای فراتر رفتن از این حصارهای فردی و بهتر شدن حال جمعیمان فکر میکردم، آن سخنان را مثل آب سردی رو سر و تنم احساس کردم و هنوز درست نمیفهمیدم که چه اتفاقی افتاده است. در روزهای بعد، با ناباوری پیگیر احوالش شدم. حتی وقتی نشستهایمان مجازی شد و او نیامد و عذر آورد، خلاصه نشستها را برایش فرستادم، اما پاسخی نگرفتم. آنجا بود که فهمیدم چیزی هست که باید یاد بگیرم.
مدتی طولانی به این رفتارها که باز هم از جانب چند دوست تکرار شد، فکر کردم و همینطور که داستان فیل سلیگمن را مرور میکردم، به یاد کارتون دامبو، فیل پرنده، انیمیشنی از والت دیزنی افتادم و دستآخر این پرسش برایم مطرح شد که چه چیزی باعث میشود ما با وجود دردهای مشترک روبهروی هم قرار بگیریم و چطور میتوانیم بههم نزدیکتر شویم. این شد که پس چند ده بار نوشتن و تصحیح کردن به داستانی رسیدم که در ادامه میخوانید:
داستان هرکول و دامبو
هرکول فیلی چهار تنی بود که با یک نخ صورتی به میخی کوچک بسته شده بود. سالها پیش، وقتی بچهفیل بود، بارها تلاش کرده و نتوانسته بود فرار کند. از آن روز به بعد، دیگر تلاش نکرده بود. نخ پوسیده بود، میخ زنگ زده بود، سیرک تعطیل شده بود و صاحبش مرده بود؛ اما هرکول همچنان همانجا نشسته بود و درباره جبر محیطی سخنرانی میکرد.
چند هزار پا بالاتر، دامبو پرواز میکرد. آنقدر پرواز کرده بود که گوشهایش ترک خورده و گردنش ورم کرده بود. بااینحال، حاضر نبود روی زمین بنشیند. میگفت: «فیلهایی که روی زمین راه میروند، هنوز به اندازه کافی روی خودشان کار نکردهاند!»
هرکول میگفت: «پروازت چیزی جز فرار از واقعیت نیست.»
دامبو جواب میداد: «نشستن تو چیزی جز ترس از زندگی نیست.»
هر دو مطمئن بودند که دیگری دارد اشتباه میکند.
یک روز، گوش دامبو گرفت و مثل کیسهای گچ روی درخت بالای سر هرکول سقوط کرد. هر دو با سر و صدای زیادی به زمین افتادند و دو عاج دامبو هم شکست.
دامبو ناله کرد: «بلندم کن! باید قبل از تاریکی به لایه اوزون برسم!»
هرکول گفت: «حرکت، توهم کسانی است که ساختارهای محدودکننده را درک نکردهاند.»
دامبو فریاد زد: «کدام ساختار؟ پای تو به یک نخ بسته است!»
در همان لحظه، موش کوری از راه رسید، نخ صورتی را جوید و رفت.
هرکول به پایش نگاه کرد. آزاد بود.
چند قدم برداشت. بعد ایستاد و گفت: «یعنی تمام این سالها فقط به خاطر یک نخ اینجا مانده بودم؟»
موش کور از دور گفت: «نخ نبود، بند تنبان بود!»
هرکول برای اولین بار خندید.
دامبو هنوز روی زمین افتاده بود. گفت: «حالا که آزادی، کمکم کن بلند شوم.»
هرکول گفت: «بلند شدن؟ دوست من، این توهم ذهن خام است.»
دامبو با خشم نگاهش کرد.
هرکول شانه بالا انداخت: «شوخی کردم. بیا بلند شو.»
دستکم این بار، هر دو به هم کمک کردند.
از آن روز، هرکول گاهی راه میرفت و دامبو گاهی مینشست. هرکول فهمید که هر مانعی واقعی نیست و دامبو فهمید که هر اوجی نشانه پیشرفت نیست.
اما مهمترین درس را موش کور گرفته بود: از آن روز به بعد، هر وقت فیلی را میدید که بیش از حد درباره سرنوشتش حرف میزند، اول دور مچ پایش را نگاه میکرد.
گاهی ما نه به خاطر زنجیرهایی که داریم، بلکه به خاطر زنجیرهایی که هنوز باور داریم داریم، از حرکت میایستیم. و گاهی آنقدر از معمولی بودن میترسیم که فراموش میکنیم اصلاً چرا پرواز میکردیم.
زیبا مغربی، نویسنده، مترجم و کوچ نویسندگی است که سالهاست در حوزه رشد فردی مینویسد، ترجمه میکند و به علاقهمندان این حوزه در مسیر رشدشان یاری میرساند





آخرین نظرات: