رشد به زبان فارسی

قصه یک غروب سرد پاییزی

داستان‌هایی از غروب پاییزی

بگذارید قصه را از یک اعتراف کوچک شروع کنم؛ پاییز را خیلی دوست دارم. شاید به‌خاطر قصه‌هایی که فقط در پاییز می‌توانند اتفاق بیفتند. عاشق روزهای کوتاهش هستم و تاریک‌شدن‌های زودهنگام آن. وقتی هوا زود تاریک می‌شود، آرام می‌گیرم. شب‌ها را طور دیگری دوست دارم. رهایی در دل شب‌ها وسوسه‌انگیز و هیجان‌انگیز است. رمز و راز و ابهام آن هوشیارترم می‌کند. در شب باید گوش تیز کرد تا نجواهایش را شنید.

اصلاً شب‌ها فرصت بودن با عزیزترین‌هاست، حتی اگر این عزیزترین، خودت باشی. زمان، زمان واژه‌های کوتاه است و پچ‌پچ‌های درگوشی. اصلاً می‌شود گفت‌وگو را به چشم‌ها و دست‌ها سپرد.

پاییز را به‌خاطر همهٔ رنگ‌هایش دوست دارم. کدام فصل می‌تواند این‌همه رنگ را در خودش جای دهد؟ پاییز که می‌آید، درخت‌ها بزک می‌کنند و عاشقانه صف می‌کشند. برگ‌هایشان رنگارنگ می‌شوند و در انتظار می‌مانند. در آخر هم از فرط عشق، جامهٔ عزیزشان را از تن به در می‌کنند، عریان می‌شوند و برگ‌هایشان را زیر پای پاییز می‌ریزند. می‌دانند زمستان سرد در راه است و عریان جان سالم به در نمی‌برند، اما عشق است دیگر! این چیزها که حالی‌اش نمی‌شود!

پاییز هم که خودش عاشق‌تر از همه است و خوب می‌داند عاشقی یعنی چه، آن‌قدر می‌ماند و این پا و آن پا می‌کند تا زمستان از راه برسد و درخت‌ها را به او بسپارد و قول بگیرد که مراقبشان باشد. آخر، درخت‌ها لباس بر تنشان نیست؛ سرما می‌خورند و یخ می‌زنند. زمستان به پاییز قول می‌دهد لباس عروس بر تن درختان کند و دانه‌های برفش تن آن‌ها را گرم نگه دارد تا بهار از راه برسد و آن‌ها را به دست بهار بسپارد؛ تا دوباره جوانه بزنند و سبز شوند و به بار بنشینند و باز هم تن عاشقشان را به پاییز بسپارند تا دوباره عاشقی کنند.

می‌خواستم از یک غروب پاییزی بگویم که تا حرف پاییز شد… انگار من هم عاشق شدم!

از محل کارم بیرون آمدم. هوای سرد پاییز به صورتم خورد. دلم گرفته بود. می‌خواستم قدم بزنم و در خودم سفر کنم. به‌طرف خیابان طولانی‌ای که مسیرم بود، رفتم. دست‌هایم را در جیب مانتوی بافتنی‌ام بردم و شال ضخیم روی سرم را محکم دور گردنم پیچیدم و تا جلوی دهانم بالا آوردم. سردرگریبان راه افتادم. می‌خواستم قدم بزنم، فکر کنم و به حال خودم غصه بخورم و… اما مگر پاییز می‌گذارد!

صدای نفس‌هایم در گوشم می‌پیچید و مجال گوش‌دادن به صدای ذهنم را نمی‌داد. گرمای بازدم نفس‌هایم به من احساس امنیت می‌داد. نمی‌دانم کجای خیابان بودم و چقدر راه رفته بودم که صدایی آشنا مرا به خود آورد؛ خش‌خش برگ‌ها زیر پایم، صدای آشنای پاییز.

چند قدم دیگر برمی‌داشتم، تمام می‌شد. شهر است دیگر، آن هم تهران! دوست داشتم درجا قدم بردارم، اما حوصلهٔ نگاه متعجب و کنجکاو مردم را نداشتم. قدم‌هایم را آهسته کردم و به راهم ادامه دادم. صدای خش‌خش برگ‌ها را در گوشم تکرار کردم و به برگ‌های رنگی روی درخت‌ها نگاه کردم.

آشنای قدیمی کار خودش را کرده بود. نه از دل‌گرفتگی اثری مانده بود و نه از گفت‌وگوی تلخ درونی‌ام.

هوا تاریک شده بود. چشمم به پنجرهٔ خانه‌ها افتاد که یکی‌یکی روشن می‌شدند و بعضی پنجره‌ها خاموش مانده بودند. به قصهٔ پشت آن‌ها و آدم‌های این قصه فکر کردم.

پشت هرکدام داستانی در جریان بود. به آدم‌ها و حکایت پشت این دریچه‌ها فکر کردم و کنجکاو دانستن حکایت پشت آن‌ها شدم. کاش پنجره‌ها زبان داشتند! کنارشان می‌نشستم و چای دم می‌کردم و قوری چای را پهلوی خودمان می‌گذاشتیم، با دو استکان کمرباریک. من دم‌به‌دم استکان‌ها را پر می‌کردم و او می‌گفت. چه شعرهایی که سروده نمی‌شد، چه آوازهایی که سر داده نمی‌شد و چه قصه‌هایی که خلق نمی‌شد؛ قصه‌هایی پر از عبرت، نقشهٔ راه و آگاهی. اما افسوس که آن‌ها فقط در سکوت نظاره‌گرند تا روزی که فروبیفتند.

خیره به پنجره‌ها، غرق رؤیا و خیال‌بافی‌های خود بودم که کودکی جست‌وخیزکنان از پشت پنجره پیدا شد؛ فقط سایهٔ سرش دیده می‌شد. فریاد شادی و خنده و قهقهه‌اش مدام دور و نزدیک می‌شد. شور و هلهله‌ای که به پا کرده بود، از پشت پنجره هم پیدا بود.

چند قدم جلوتر، پشت دریچه‌ای دیگر، مردی با زیرپیراهن و لباس خانگی دیده می‌شد که به نظر می‌آمد تازه به خانه برگشته است. شاید بعد از یک روز سخت می‌خواست در خانه‌اش آرام بگیرد.

عبور کردم و آن‌طرف‌تر، زنی با گیسوانی افشان دیدم. نمی‌دانم این گیسوان در انتظار یاری و همدمی عزیز این‌گونه افشان شده بود یا از فرط انتظاری بی‌پایان این‌چنین به حال خود رها شده بود.

پشت پنجره‌ای دیگر، سایهٔ مردی با قامتی خمیده و حرکاتی کند دیده می‌شد. از قامت خمیده‌اش پیدا بود که دوران پیری را طی می‌کند. به خودم گفتم که تنهاست. پاهایم سست شد و به پنجره خیره شدم. به نظر می‌آمد عصایی در دست دارد و با کمک آن از پنجره دور می‌شود.

تنهایی‌اش را پذیرفته بود یا گوش‌به‌زنگ در بود تا فرزندی، آشنایی، زنگ در را به صدا دربیاورد؟

دلم می‌خواست زنگ در خانه‌اش را می‌زدم و می‌گفتم: «پدر، من همان آشنایی هستم که در انتظارش هستی. کاری هم نتوانم بکنم، می‌توانم پای حرف‌هایت بنشینم تا باری از روی دلت بردارم.» اما شدنی نبود. چطور می‌توانست اعتماد کند و در را به روی غریبه‌ای باز کند؟ آرزو کردم ای کاش در دنیای دیگری زندگی می‌کردیم و رد شدم.

جلوتر، پشت پنجره‌ای قدی، سایهٔ زن و مردی جوان دیده می‌شد. از حرکات دست‌هایشان می‌شد فهمید که در آشپزخانه هستند. گویا با هم به خانه رسیده بودند و مشغول تدارک شام و انجام کارهای آن بودند؛ پر از شور و انرژی و نیروی جوانی و احتمالاً مشغول گفت‌وگویی جذاب دربارهٔ ماجراهای روزی که پشت سر گذاشته بودند.

پشت پنجره‌ای دیگر، زنی بود که آینه‌اش نزدیک پنجره قرار داشت و پیدا بود مشغول آراستن خود است؛ شاید برای ورود همسرش آماده می‌شد یا مهمانی عزیز…

از دریچه‌ها چشم برداشتم و به دوردست‌ها نگاه کردم؛ به پنجره‌هایی که خیلی دور بودند و فقط مثل نقطه‌ای تاریک یا روشن دیده می‌شدند.

ساکنان پشت این دریچه‌ها، هرکدام در چه رؤیایی فرو رفته‌اند؟ برای چه شوق‌ها یا غصه‌هایی اشک می‌ریزند و هرکدام مشغول چه کاری هستند؟

زنی یا مردی تنها، نشسته و به دوردست‌ها خیره شده است؛ امیدوار یا ناامید، غمگین یا شاد. سرشار از رؤیا و خیال‌پردازی است، از تنهایی خود لذت می‌برد یا مغموم و ناامید به بخت و روزگار خود دشنام می‌دهد. شاید مشغول گپ‌وگفت با دوستی است، یا در حال خواندن کتاب، دیدن فیلم و پرسه‌زدن در فضای مجازی است تا وقت بگذرد. و این‌که به هرکدام آن‌ها چه گذشته است…

زنی کودک شیرخوارهٔ خود را در آغوش گرفته و با عشق و امیدواری او را نوازش می‌کند و رؤیای آیندهٔ فرزندش را در سر می‌پروراند. یا کودک زیر پستان مادرش در حال شیرخوردن است و مادر با عشق به صدای نفس‌زدن‌های او و قورت‌دادن هر جرعه از شیری که می‌مکد، گوش می‌کند. گاهی هم به شیطنت‌های کودک که گازی ریز از نوک سینهٔ مادر می‌گیرد، با درد لبخند می‌زند، بیشتر او را در آغوشش فرومی‌برد و بوسه‌ای به گونه‌اش می‌زند.

یا مادری که روی کاناپه لم داده و به شکم برآمده‌اش دست می‌کشد، با او حرف می‌زند و منتظر تکان‌های فرزندش است. در خیالش رؤیای در آغوش گرفتن او را می‌بیند. شاید همسرش هم در آن لحظات با او شریک است و روی زمین، کنار پای او نشسته‌اند و با هم رؤیاپردازی می‌کنند. حرکت ناگهانی بچه هر دوی آن‌ها را به وجد می‌آورد و خنده‌هایشان بلند می‌شود.

مشغول خیال‌پردازی بودم که چشمم به سایهٔ زنی افتاد که پرده را کنار زد، با نگرانی پنجره را باز کرد و سر از پنجره بیرون آورد. با چهره‌ای پریشان و برافروخته به چپ و راست خیابان نگاه کرد.

دوباره پاهایم سست شد و ایستادم. دلم می‌خواست صدایش بزنم و از نگرانی‌اش بپرسم، اما از تصور جوابی که احتمالاً به من می‌داد، منصرف شدم: «به تو چه؟»

می‌خواستم به او بگویم با حرف‌زدن نمی‌توانی انتظارت را پایان بدهی، اما می‌توانی آرام بگیری و از رنج انتظار بکاهی.

دربارهٔ دلیل انتظار و پریشانی‌اش خیال‌بافی کردم. منتظر مردی است که دیرکردن کار همیشگی اوست؟ نمی‌داند چرا همیشه دیر می‌کند یا می‌داند و نمی‌خواهد باور کند؟ شاید هم امیدوار است که امشب، فقط همین امشب، دیر نکند.

یا همسری که همیشه به‌موقع می‌آید و این دیرکردن بدون اطلاع، زن را نگران کرده است. یا مادری که دل‌نگران فرزندش است و از دلشوره‌های مدام و بی‌قراری، دوباره به پشت پنجره برمی‌گردد تا شاید حتی برای چند دقیقه زودتر، آمدن او را ببیند و زودتر آرام بگیرد.

یا اصلاً هیچ‌کدام. شاید زنی است که در خانه محبوس است و تنها راه ارتباطش با آفتاب و خورشید، با ماه و مهتاب و ستاره‌ها، باران و ابرها و هوای تازه، همین دریچه است.

کامیونی از جلوی من عبور کرد؛ پر از پنجره‌های کهنهٔ ساختمانی که قرار بود تخریب شود. دلم می‌خواست فریاد بزنم: «آهای! قصه‌های آدم‌ها را کجا می‌بری؟!»

دست در جیب و سر در گریبان به راه خود ادامه دادم. به صدای نفس‌هایم گوش دادم و یادم آمد که قرار بود به غصه‌ها و دل‌نگرانی‌های خودم فکر کنم؛ به پاییز و شب و خلوتی که قرار بود با خود داشته باشم.

کنار خیابان ایستادم تا سوار ماشین شوم. عجله داشتم زودتر به خانه برسم. امشب به پنجرهٔ خانهٔ خودم طور دیگری نگاه می‌کنم؛ او تنها شاهد مدام قصه‌های من بوده است.

برای شب‌های بلند پاییز گفتنی‌های بسیار دارم. به کاغذ و قلمی فکر می‌کنم که روی میز منتظر رسیدن من هستند.

نویسنده

  • فرزانه نکواصل، کوچ زندگی و روزنامه‌نگار مستقل روزنامه شرق است. او سال‌هاست در حوزه موسیقی ایرانی می‌نویسد و پژوهش می‌کند. کتاب خاطرات پراکنده یک زن، کتابی است که او در حال حاضر بر روی آن کار می‌کند.

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط