روزها و ساعتهای کرختی از پی هم میآیند و می گذرند. احساسات عمیقی که پشت نقاب روزمرگی پنهان میکنم. هفتههایی که در بهت فرورفتهام، این روزها گویی به مرور چشمانم رو گشودهام.
فکر میکنم که چگونه میتوانم برای حفظ و مراقبت از خندههای کودک نوپایم و نوجوان سرکش و سرزندهام سرپا بمانم؟
چگونه میتوانم هم صادق باشم و هم آنها را در ناامیدی غرق نکنم؟ چگونه میتوانم چشمانم را راضی کنم که زیبایی ببینند و افکارم را که از همه سرسختتر هستند، قبول به انعطاف و اندیشهای امیدوارتر کنم؟
در این حال به یاد میآورم که من یک مادرم، مملو از غریزه مادری و احساس پرقدرت مراقبت و عشق.
با لبخندهای کودک نوپایم امید تازهای پیدا میکنم، بلند میشوم تا آگاهانه در این فضای پرالتهاب، خانه را به آشیانهای امن و آرام تبدیل کنم.
مگر مادر بودن به معنای ساختن نیست؟ ساختن دنیای امن، ساختن دلبستگی ایمن و پایههای عشق و صمیمیت، استقلال و خلاقیت در کودک.
پس من در ابتدا باید خودم را از نو بسازم، در آینه به چشمانم نگاه میکنم که نیازمند دیدنی نو و کاشتن بذر امید هستند.
به لبانم که نیازمند خندههای کودکانه و شاد هستند و به خودم که نیازمند بازی و خلق.
می خواهم با کودک نوپایم، همراه و همسال شوم و دوباره از نو، اما اینبار آگاهانه کودک شوم و کودکیام را از نو خلق کنم.
می خواهم با او بازی بدون دغدغه و شادی بیدلیل را تجربه کنم. فارغ از مکان و زمان، در این روزهای کسالتآور.




2 پاسخ
درود سحر جان. با توجه به صحبتای شما تو جلسهای که داشتیم، حالوهواتون با خوندن این نوشته برام بیشتر قابل لمس شد. اونجایی که گفتید میخواید آگاهانه کودک باشید اما به یاد ترانۀ مورد علاقهم از روزبه جان بمانی افتادم که میگه:
میخوام برم یه جایی که تا حد مرگ بازی کنم
واسه رفیقای قدیمم یکمی طنازی کنم
که تازه بشناسن منو! منو که معروفم به غم
یه جوری که تو این جنون یکم بخندیم دور هم!
مانا باشید
ممنونم جواد عزیز.