وقتی جهان آشنا فرو میریزد
تصور کنید ساعت ۳:۳۰ بامداد یک جمعه است. صدای کرکنندهای شیشهها را میلرزاند، زمین زیر پای شهر خالی میشود و جهان ناگهان با تمام خشونت، واقعیت تازهای را به اتاق خواب شما پرتاب میکند. از این لحظه، جنگ شروع شده است. در چنین وضعیتی، غریزه بقا به ما چه میگوید؟ پناه گرفتن، فرار، سکوت، یا غرق شدن در اضطراب فلجکننده اخبار.
کتاب «به قصهٔ قبلی برنگشتیم» نوشتهٔ امیر مهرانی، یادداشتهای روزانهای است که دقیقاً در همان ۱۲ روز بحران و در متن تهران زیر بمباران و صدای آژیر پدافندها متولد شده است. این اثر یک گزارش نظامی یا بیانیه سیاسی نیست؛ این کتاب، ثبت نبض انسانی است که تلاش میکند در میانه تخریب، معنا و آینده را دوباره برای خود و خانوادهاش خلق کند.
خلق کردن وقتی همه چیز در حال تخریب است
در مفهوم «خلق آینده»، ما اغلب به جلسات برنامهریزی استراتژیک، چشماندازهای ۵ ساله، یا تکنولوژیهای فردا فکر میکنیم؛ اما عمیقترین سطح خلق آینده درست در «موقعیت صفر» اتفاق میافتد؛ جایی که تمام نقشههای قبلی پنبه شده و آینده پیشبینیپذیر به صفر رسیده است.
امیر مهرانی در بخشی از کتاب مینویسد:
«بمب و صدای انفجار تمام آنچه را رشتهای پنبه میکند… تمام آنچه آموخته بودی بهسرعت نامربوط میشود.»
وقتی «قصهٔ دیروز میمیرد»، ذهن انسان در وضعیت بیوزنی و بیآیندگی مطلق قرار میگیرد. در این موقعیت، بزرگترین کارکرد نوشتن، بازپسگیری فاعلیت است. نویسنده با نوشتن، منفعلِ محضِ بمبها و سیاستها باقی نمیماند؛ او انتخاب میکند که راوی رنج و زندگی باشد، نه فقط نظارهگر ویرانی. این نوشتن، فرار از واقعیت نیست، بلکه پلی است برای عبور دادن روان از نقطه تخریب به نقطه «امکان».
تجربه زیسته به زبان بیتکلف
بزرگترین نقطه قوت «به قصهٔ قبلی برنگشتیم»، دوری آن از اصطلاحات سنگین، ادعاهای گزاف یا قهرمانسازیهای کاذب است. این کتاب، اعترافنامهای صادقانه است از ترسها، هراسهای پدری که دختری ۵ ساله دارد، و مواجهه با پدیدهای به نام «ترس از فقدان».
نویسنده بین صدای مهیب شلیکها، از پختن آبگوشت مینویسد، از بازی با دخترش، از هدفون نویزکنسلینگی که قرار بود آرامش بیاورد اما ناآرامتر کرد، و از اینترنت قطعی که اتفاقاً مجالی میدهد برای شنیدنِ دوباره صدای خانه.
او شجاعت این را دارد که بنویسد ترسیده است، و همین صداقتِ عریان است که متن را برای هر خوانندهای بهشدت همدلانه میکند. زبان کتاب ساده، شفاف و سرشار از جزییات حسی و ملموس است؛ روایتی از کوچه، کافه ژین، صدای خنده کودک، و تماسهای تلفنی با عزیزانی که ناگهان متوجه میشویم چه اندازه شکنندهاند.
جنگ درون در برابر جنگ بیرون
یکی از بصیرتهای کتاب، تفکیک مرگ فیزیکی از «مرگ قصه زندگی» است. مهرانی به خوبی نشان میدهد که حتی اگر گلولهای به خانه ما اصابت نکند، ضربه روانی جنگ، روایت ذهنی ما را تکهتکه میکند:
«ترس من بیشتر از خود مرگ، از فقدان بود… وقتی آن روایت شکسته میشود، ما شکسته شدهایم.»
نویسنده خودش را شبیه نقاشی معروف «سرگردان بر فراز دریای مه» اثر کاسپار داوید فریدریش میبیند؛ ایستاده بر لبهٔ صخرهای مهآلود که افق پیشرو ناپیداست. اما تفاوت او با یک ناظر منفعل این است که شروع میکند به ثبت همین مه. او با نگارش لحظهها، خط زمان پارهشده را مجدداً بخیه میزند و این همان لحظه تولدِ دوباره آینده است.
چرا به قصه قبلی برنمیگردیم؟
عنوان کتاب، عصارهٔ اصلی پیام آن است: «به قصهٔ قبلی برنگشتیم».
آتشبس اعلام میشود، بمباران تمام میشود، دوباره ماشینها در خیابانها ترافیک درست میکنند، اما نویسنده در پایان میگوید:
«انگار همهچیز برگشته بود به حالت قبل، اما در واقع اینطور نبود. ما به قصه قبلی برنگشته بودیم. فقط دوباره بعضی از همان کارهای قبلی را انجام میدادیم.»
هر بحران بزرگی قصه قبلی ما را مختومه اعلام میکند. تلاش برای «برگشتن به حالت اول»، توهمی است که جلوی رشد را میگیرد. کار خالق، نویسنده، و هر فرد تحولخواه این نیست که به قبل بازگردد، بلکه این است که بپذیرد واقعیت جدید چه میگوید و شاید دقیقا از همین لحظه آغاز میشود که تصمیم میگیرد روی آوارهای قصهٔ مردهٔ دیروز، دست به خلق بزند.
این قصه کوتاه را میتوانید از اینجا دانلود کنید و بخوانید؛ نه فقط برای اینکه بدانید در آن ۱۲ روز بر یک شهروند چه گذشت، بلکه برای آنکه ببینید چطور میتوان در میان ویرانی، خلق کرد.




آخرین نظرات: