مطالعه درباره «طرز فکر رشد» همان جرقهای است که میتواند مسیر را روشن کند، اما تبدیلِ این آگاهی به یک سبکِ زندگی، داستانی متفاوت است. همه ما در نقاطی از زندگی، در تلهی الگوهای قدیمیِ ذهنیمان گیر میکنیم؛ الگوهایی که ریشه در دوران کودکی دارند یا در اثرِ فشارهای محیطی، سالهاست که در ناخودآگاه ما سکنی گزیدهاند.
تغییرِ مسیرِ عصبیِ مغز و جایگزینیِ باورهای کهنه با ساختارهای رشدیافته، لزوماً سفری نیست که باید به تنهایی پیمود. گاهی برای دیدنِ «نقاط کور» ذهنمان، نیاز به آینهای داریم که بدون قضاوت، در کنارمان باشد.
اگر احساس میکنید آمادهاید تا از دایرهی تئوریها و کتابها خارج شوید و این «طرز فکر رشد» را نه در کلام، بلکه در لایههای عمیقِ رفتاری، روابط عاطفی و مسیرِ فرزندپروریتان تجربه کنید، من در جلسات کوچینگ کنار شما هستم.
در این جلسات، ما به دنبالِ «خوب» کردنِ شرایط نیستیم؛ ما به دنبالِ کشفِ پتانسیلهای پنهانِ شما و بازنگری در الگوهایی هستیم که تا امروز مانعِ شکوفاییتان شدهاند.
اگر دوست دارید این سفر را از همین امروز آغاز کنید، میتوانیم در یک جلسه گفتگوی اولیه، درباره چالشهای اختصاصیتان صحبت کنیم.
به یاد داشته باشید؛ بزرگترین تغییرات نه با دانشِ صرف، بلکه با برداشتنِ اولین قدمِ آگاهانه در مسیری جدید آغاز میشوند.
سناریویی از یک جلسه واقعی
مراجع: سارا، که باور دارد بیصبریاش «ذاتی» و «ارثی» است.
سارا: «ببین، من کتابهای زیادی خواندم، اما فایده ندارد. وقتی دخترم شروع به گریه میکند، من انگار منفجر میشوم. حقیقت این است که من آدمِ صبوری نیستم. مادرم هم همینطور بود. من این «ژنتیکِ عصبی» را به ارث بردهام و فکر نمیکنم هیچ تمرینی این را عوض کند.»
کوچ : «سارا، وقتی میگویی این ویژگی “ژنتیکی” و “ارثی” است، چه حسی در بدنت ایجاد میشود؟»
سارا: «… حسِ سنگینی. حسِ بنبست.»
کوچ: «در آن لحظه که این بنبست را میپذیری، چه اتفاقی برای تلاشهایت برای صبور بودن میافتد؟»
سارا : «خب… راستش، وقتی فکر میکنم ارثی است، یعنی بیخیالِ تلاش میشوم. میگویم خب، ذاتم این است دیگر. چه کاری از دستم برمیآید؟»
کوچ: «این “بیخیالِ تلاش شدن”، چه هزینهای برایِ رابطهی تو با فرزندت دارد؟»
سارا: «هزینهاش این است که دوباره داد میزنم و بعدش کلی احساس گناه میکنم. یعنی… انگار من با پذیرشِ این که “ذاتم این است”، به خودم اجازه میدهم که آن واکنشِ بد را داشته باشم؟»
کوچ: «این برداشتی است که تو از حرف خودت داری. اگر این برچسبِ “ذاتی بودن” وجود نداشت، به نظرت چه چیزی در آن لحظهی بحرانی تغییر میکرد؟»
سارا : «اگر ارثی نبود… پس چی بود؟ … شاید فقط یک مهارت بود که هنوز بلد نیستم؟ شاید فقط “تمرین نکردن” بود؟»
کوچ: «اگر “مهارت” باشد، چه تفاوتی درِ نگاهت به آن انفجارِ عصبی ایجاد میکند؟»
سارا: «خیلی فرق میکند! اگر یک مهارت باشد، پس وقتی داد میزنم، “شکست” نیست؛ فقط یک “اشتباه در اجراست”. یعنی هنوز به اندازهی کافی تمرین نکردهام. وای… من تا الان فکر میکردم اگر در آن لحظه آرام نباشم، آدمِ بدی هستم. اما الان میبینم من فقط یک “مبتدی” در مدیریتِ هیجان هستم.»
کوچ: «چه چیزی در مورد کلمهی “مبتدی” برایت متفاوت است؟»
سارا: «مبتدی بودن یعنی اجازه دارم اشتباه کنم. یعنی قرار نیست عالی باشم. قرار است یاد بگیرم. این… خیلی برام قابل پذیرش تر از اینه که فکر کنم “ژنِ عصبی بودن” دارم. و به نظرم بیشتر بهم کمک میکنه»



آخرین نظرات: