رشد به زبان فارسی

خاطرات پراکنده یک زن- بخش نخست

پرنده‌ها- از مجموعه خاطرات پراکنده یک زن

نوشتن… واژه‌ای آشنا و غریب‌. حسی گنگ و مبهم‌. دور و نزدیک‌. دورِ دور چون خیال و آنقدر نزدیک که بودنش را حس نمی‌کردم‌. قابل ‌لمس و دست‌نیافتنی! مثل بودن درون توده‌ای از ابر که هرگز نمی‌توانی تکه‌ای از آن را در دستانت بگیری و تنها باید زندگی‌اش کنی و من همیشه درون این تودة ابر بوده‌ام‌. نوشتن را زندگی کرده‌ام‌. آن را نفس کشیده‌ام. مدام در حال نوشتن بودم‌. وقتی کتاب می‌خواندم‌. یا وقتی که فکر می‌کردم‌. روی غبار پراکندة اطرافم یا جایی مخفی در اعماق وجودم‌. درست نمی‌دانم‌. تنها می‌دانم که همیشه می‌نوشته‌ام و حالا در تو در توی زندگی و روحم دنبال کلمات پراکنده و گم‌شده‌ام می‌گردم. می‌خواهم بنویسم و این تنها چیزی است که عمیقاً می‌خواهم. صدایی در درونم طنین‌انداز می‌شود‌. نگرد که در چاهی عمیق فرو خواهی رفت و در سیاهی آن خود را گم خواهی‌ کرد‌. بارها از صدا ترسیدم‌. دست کشیدم از جست‌وجو‌. اما ریسمان ضخیم تنیده شده در جانم مرا می‌کشاند. با خود می‌گویم مگر نه اینکه هر تغییری جسارت روبه‌روشدن با بخشی از وجودمان را می‌خواهد که همیشه از آن پرهیز کرده‌ایم؟ آن هم برای من که مدعی استقبال از تغییر و پذیرش مخاطرات آن هستم‌. پس این ترس و گریز چیست؟ باور دارم هیچ‌چیز در زندگی ما اتفاقی نیست و به ‌سمت هر چیزی که کشیده می‌شویم‌. درون ما زندگی می‌کرده است‌. تنها منتظر ما بوده که صدایش کنیم و جست‌وجویش کنیم. باور دارم که وقتی شاگرد آماده است‌. استاد از راه می‌رسد.
پس می‌خواهم بنویسم. نه! قبلاً نوشته‌ام‌. تنها باید پیدایشان کنم. می‌خواهم کلمات در من و از من جاری شوند‌. زاده شوند و خلق شوند. دردها‌، دغدغه‌ها‌، باورها‌، غصه‌ها و قصه‌هایم.

 

پرنده‌ها

پرنده‌ها

آدینه روز است و خانه در سکوتی مطلق. تابش آفتاب و نور صبح پاییزی از پنجرهٔ شرقی خانه برایم تازگی دارد. مدتی است که در این ساعت از روز در خانه نیستم و یا دور و برم شلوغ است. آنقدر مجذوب بازی نوری که در خانه تابیده بود شدم که فراموش کردم شب گذشته قبل از خواب برای روز جمعه و انجام کارهای عقب‌افتاده چقدر برنامه‌ریزی کرده و نقشه کشیده بودم. شاید هم دلم می‌خواست که یادم نیاید! داشتم از تنهایی‌ام لذت می‌بردم و آن را مزمزه می‌کردم.

نمی‌دانم چطور و از کی یاد گرفته‌ام در خلوتم لحظات باشکوهی را خلق کنم. اصلاً چطور شد که فهمیدم با خودم چقدر می‌تواند خوش بگذرد؟ اولین بار کی خلوتم را دعوت کردم به نوشیدن دو استکان چای قند پهلو؟ آن را جرعه‌جرعه نوشیدیم و با هم حرف زدیم. از آن حرف‌هایی که برای هیچ کس دیگر نمی‌شود گفت. نه اینکه راز باشد‌. نه! فقط برای اینکه آن لحظات مال تو هستند با همه رنج‌ها وشادی‌هایش‌. رد پاها و خراش‌هایی که در تن و روحت جا گذاشته و تنها تو با تک‌تک یاخته‌هایت احساس‌شان کرده‌ای. از پنجره قدی بالکن به حیاط نگاه کردم.

سکوت و خلوت خانه موجب شد سوار اژدهای خیال شوم و پرواز کنم به سال‌های دور. شاید حدود بیست سال پیش و حتی بیشتر. از آن وقت‌هایی که حجم و سرعت اتفاقات زندگی چون گردبادی و طوفانی سهمگین چنان بر جانت می‌پیچد که راه نفست بسته می‌شود و تو تنها دنبال مجالی می‌گردی تا بتوانی فقط نفس بکشی. چنان سردرگم و پریشانی که دلت با هیچ چیز قرار نمی‌گیرد. خود را دیدم با یک لیوان چای و یک کتاب روی صندلی بالکن و یا گاهی روی پله‌های حیاط‌. زنی جوان که هر کسی که می‌داند به او چه می‌گذرد با خود می‌گوید چطور هنوز در هم نشکسته. صدای شکستن قلبش را و فریادهای خاموش روحش را می‌شنید و دردی که هر لحظه در جانش می‌پیچید را با تمام وجودش احساس می‌کرد.

او نمی‌دانست چطور از این روزها می‌گذرد‌. اما می‌دانست که خواهد گذشت. صدای بال پرندگان مرا از خیالی که در آن بودم بیرون آورد. در این سال‌های اخیر کمتر برای آن‌ها دانه می‌ریزم. یادم آمد اولین باری که  برای آن‌ها دانه ریختم و باز سوار خیال شدم با لیوانی چای و کتابی روی پله‌های حیاط نشسته بودم. بهار بود و همه چیز نو و تازه. یادم نمی‌آید که صبح بود یا عصر. کتاب می‌خواندم و از پیچیدن نسیم لای موهایم و خنکی مطبوع هوا روی پوستم لذت می‌بردم‌. بدون این که سرم را از روی کتاب بردارم لیوان داغ چای را برداشتم و نوشیدم تا لذت بودن در هوای بهاری صد چندان شود. سرم را از روی کتاب برداشتم‌. می‌خواستم از خوردن چای  لذت ببرم. از داغی آن‌. دیدن رنگش و حس کردن گسی و تلخی آن در دهانم. نوشیدن چای را داغ و جرعه‌جرعه دوست دارم.

به درخت‌ها و برگ‌های سبز تازه‌. به آسمان آبی که با لکه‌های ابر سفید نقاشی شده بود نگاه کردم. از دیدن ابرهای سفید ذوق کردم و به یاد کودکی سعی کردم ابرها را شبیه چیزی ببینم. خرسی سفید‌، پروانه‌ای‌، زنی در حال رقص و یا… نگاهم را از آسمان گرفتم. شکوه آن موجب شد غصه‌هایم جلوی چشمانم کوچک شوند. هر چه که روی زمین بود در نظرم جور دیگری شد‌. جوانه‌های روی درخت‌ها سبزتر و شکوفه‌ها صورتی‌تر شدند‌. صدای وزش نسیم لای درخت‌ها خوش‌آهنگ‌تر شد‌. چشمانم را بستم و آرامش لحظه‌ای که در آن بودم را نفس کشیدم ‌.

با صدای بال پرنده‌ها چشمانم را باز کردم. می‌خواستم مثل سیندرلا از خاکستر غصه‌هایم بلند شوم، برقصم و دامنم را در باد تاب دهم‌. آواز بخوانم و پرنده‌ها یکی‌یکی پایین بیایند. از این خیال خنده‌ام گرفت‌. با اینکه بیشتر از سی سال نداشتم به خودم نهیب زدم: در این سن! از رویاهایم بیرون آمدم و با خود گفتم راستی چرا برای پرنده‌ها دانه نمی‌ریزم؟

به سرعت لباس پوشیدم و رفتم گندم خریدم‌. پاشیدم در حیاط و روی پله نشستم‌. پرنده‌ها آمدند روی درخت‌ها و لبهٔ دیوار حیاط نشستند‌. به گندم‌ها نگاه می‌کردند اما پایین نمی‌آمدند‌. گفتم چرا از من می‌ترسید؟ من همین جا می‌نشینم‌. انگار باور کرده بودم وسط کارتون سیندرلا هستم‌. مشغول خواندن کتاب شدم. بالاخره بلند شدم‌. به خاطر آن‌ها یا خسته شده بودم نمی‌دانم، اما به محض اینکه رفتم داخل خانه یکی‌یکی آمدند پایین. برای اینکه نترسند به حیاط برنگشتم و از پشت پنجره نگاه‌شان کردم.

این شد کار هر روز من. آن روزها با باغچه کوچک حیاط هم سرگرم بودم‌. برای آب دادن به باغچه یا رسیدگی به آن‌ می‌رفتم حیاط. با دیدن من می‌آمدند پایین و دوروبرم جمع می‌شدند. احساس امنیت و دوست داشتن آنها حس شیرینی بود‌. مثل دو حبه قندی که از ذوق ته دلت آب می‌شود و در تارو پود تنت جوی قند جاری می‌شود‌. آب دادن به باغچه که تمام می‌شد مشت‌مشت گندم می‌پاشیدم و حیاط پر می‌شد از یاکریم و کبوترهای چاهی و گنجشگ‌. گنجشگ‌ها راحت گندم نمی‌خوردند. برای آنها ارزن می‌ریختم و خودم هم با کتابی روی پله‌ها می‌نشستم. هم از دانه خوردن آن‌ها لذت می‌بردم، هم از آن‌ها در برابر گربه‌ای که لبهٔ دیوار کمین می‌کرد و منتظر فرصت بود، مراقبت می‌کردم.

آن روزها عادت نداشتم صبح زود بیدار شوم‌. وقتی که بیدار می‌شدم می‌دیدم دورتادور دیوار حیاط و روی نرده بالکن نشسته‌اند‌. انگار تحصن کرده بودند‌. هوا دیگر گرم شده بود و من تا عصر که آفتاب می‌رفت حیاط نمی‌رفتم‌. شب‌ها برایشان دانه می‌ریختم و ظرف آبی می‌گذاشتم که صبح بی‌آب و دانه نمانند‌. گاهی هم که زود بیدار می‌شدم پشت پنجره می‌ایستادم و نگاهشان می‌کردم‌. قدیمی‌ترها احساس مالکیت می‌کردند و وسط دانه‌ها دور خودشان می‌چرخیدند که پرنده‌های دیگر نزدیک نشوند و گاهی قلدری از راه می‌رسید و حریف می‌شد‌. کبوتر چاهی‌ها هم با جثهٔ درشت خود از راه که می‌رسیدند، بقیه پس می‌کشیدند‌. اما گنجشک‌ها با بقیه کار نداشتند و کسی هم با آن‌ها کاری نداشت‌. با دانه‌هایی که دورتر ریخته بود مشغول بودند.

آب‌بازی را دوست داشتم. عصرها می‌رفتم به باغچه آب بدهم و اگر حیاط کثیف شده بود آن را هم می‌شستم‌. یک روز موقع جارو دیدم چیزهایی روی زمین قل می‌خورد. بی‌توجه جارو کردم و رفتم‌. این اتفاق مدام تکرار می‌شد‌. فکر می‌کردم همسایه‌ها چیزی شستند که مروارید و مهره و این جور چیزها داشته‌. اما بعد از تکرار متوجه شدم پرنده‌ها با منقارهایشان می‌آورند! آن‌ها را جمع می‌کردم و در جعبه‌ای نگه می‌داشتم. هدیه بود دیگر!  اما همیشه یک علامت سوال بزرگ در ذهنم بود تا  کاملاً اتفاقی جایی خواندم گاهی پرنده‌ها جایی که هر روز دانه می‌خورند به عنوان تشکر چیزی با خودشان می‌آورند. کبوتر چاهی‌ها نظم عجیبی داشتند که جالب بود. همیشه جفت می‌آمدند و و هر روز چند جفت با هم می‌آمدند‌. یک روز جمعه که طبق معمول دانه ریخته بودم، به یکباره حیاط پر از کبوتر چاهی شد‌. حتی یک یاکریم هم نبود‌.

این اتفاق خیلی عجیب و در عین حال جالب بود و هر جمعه تکرار می‌شد‌. از آن روز به معنی روزهای هفته برای پرنده‌ها خیلی فکر کردم اما به جوابی نرسیدم‌. کاش سلیمانی بود تا پاسخ سوالم را می‌داد. این داستان ادامه داشت و از آن جایی که هیچ چیز در زندگی پایدار نیست و همیشه در حال تغییر است‌، زندگی من هم دست‌خوش تغییراتی شد‌. دیگر مثل قبل خانه نبودم و روزهای تعطیل هم که تا می‌جنبیدم تمام شده بود‌. دلم برای آرامش و خلوت و کتاب و حیاط و باغچه و پرنده‌ها تنگ می‌شد، اما زندگیست دیگر…

بالاخره با شرایط جدید خود را تطبیق دادم و گاهی با پرنده‌ها و گاهی کتاب و گاهی… مشغول می‌شدم‌. انگار بیشتر قدر این لحظات را می‌دانستم. امروز بعد از مدت‌ها سکوت و خلوتی بود‌. هنوز هم دور از چشم حامیان محیط زیست گاهی برای پرنده‌ها دانه می‌ریزم و امروز هم دانه ریختم و آمدم مشغول کارهایم شدم‌. وسط کار رفتم پشت پنجره. دیدم مثل همان روزها فقط کبوترهای چاهی آمده‌اند! هنوز جمعه‌ها یادشان مانده. دوست داشتم صدایشان بزنم و بگویم: آهای من را یادتان هست هنوز؟ زندگی و اتفاقات و نگرانی‌های کوچک و بزرگ و گاهی غصه‌های عمیق و گاهی ترسناک آن از من آدم دیگری ساخته بود و امروز مرور آنها به یادم آورد که چطور از همه آن‌ها عبور کردم‌.

می‌شود زیر آواری از اتفاقات‌ زندگی را زندگی کرد. می‌شود صبح‌ها از بالشتی هنوز نم‌دار از اشک‌هایی که بی‌صدا در دل شب ریخته‌ای سر برداری و با چشم‌های متورم از هق‌هق بی‌صدای گریه‌هایت بلند شوی به ذوق دیدن پرنده‌هایی که شب برای آن‌ها دانه ریخته‌ای پرده را کنار بزنی و با دیدن آن‌ها لبخندی بر لبانت بنشیند. یا دیدن باغچه‌ای که منتظر است تا آفتاب برود‌. تو بروی به آن‌ها آب بدهی.

یا پلکانی که هر روز منتظرت است تا با کتاب و لیوانی چای بروی و بنشینی و آرام بگیری‌. می‌شود با بغض در گلو‌ و چشمان خیس از اشک‌، هوای بهار را نفس کشید و شاهد جوانه زدن‌ها و شکوفه دادن‌های درختان بود‌. پاییز زرد شدن برگ‌های درختان را ببینی و جامه دریدن‌های درختان را از عشق آمدن پاییز‌. زمستان صبح از سکوت و سنگینی هوا بفهمی ‌دیشب که خواب بوده‌ای برف آمده و رخت عروس تن درختان باغچه کوچک حیاط خانه‌ات کرده‌. با صدای قل‌قل سماور مادر احساس امنیت در وجودت جاری شود‌. صدای آبی که در قوری می‌ریزد حس گرما و آرامش را در جانت سرازیر کند و کسی هست که قبل از تو بیدار شده و چای دم کرده‌. با لیوانی چای که بخاری مطبوع از آن بلند می‌شود، پشت شیشه بخارگرفته بروی و با نگرانی به دانه‌های برفی که از آسمان می‌ریزد نگاه کنی و نگران باشی که بند نیاید. برای همه این‌ها ذوق کنی و دو حبه قند ته دلت آب شود و اما این بار با هجوم تلخی‌هایی دیگر تصمیمی ‌متفاوت می‌گیری و نوشتن را انتخاب می‌کنی و می‌دانی که این بار هم از خاکستر خود بلند خواهی شد.

به رنج‌هایم نگاه می‌کنم و باز هم می‌گویم زندگیست دیگر…

نویسنده

  • فرزانه نکواصل، کوچ زندگی و روزنامه‌نگار مستقل روزنامه شرق است. او سال‌هاست در حوزه موسیقی ایرانی می‌نویسد و پژوهش می‌کند. کتاب خاطرات پراکنده یک زن، کتابی است که او در حال حاضر بر روی آن کار می‌کند.

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط