فهرست مطالب
چگونه آیندهای را که وجود ندارد، خلق کنیم؟
رشدنویسان: سلام آقای فرنیان، ممنون که وقتتان را در اختیار ما گذاشتید. این گفتوگو نخستین گفتوگوی ما برای سایت رشدنویسان است و پرسش اصلیاش این است که این بحث «خلق آینده» — که من برای اولینبار از شما شنیدم و شما جزو اولین افرادی بودید که آن را به شکل کارگاه در ایران ارائه کردید— از کجا آمده و چه مبانیای دارد. سوال من این است:
«ما دربارهٔ آینده مدام فکر میکنیم، اما چرا آن آینده به وجود نمیآید، آیا ما باید آن را خلق کنیم؟»
فرنیان: سلام خدمت شما، خیلی ممنونم. راستش من این را ابداع نکردهام؛ شما برای اولینبار از من شنیدید، وگرنه بحث نسبتاً قدیمی است. من زمانی دورهای در حوزهٔ رهبری (لیدرشیپ) گذراندم که یکی از مباحثش خلق آینده بود. معتبرترین فرد در ادبیاتی که من از آن حرف میزنم، استیو زافرون است که در کتاب سه قانون عملکرد — که به فارسی هم ترجمه شده — دربارهٔ آن صحبت میکند. او این بحث را خیلی خوب و کامل باز کرده است؛ من در واقع روایت خودم را از آن آدم و آن دوره به کارگاه تبدیل کردم و شاید شما آنجا شنیده باشید، ولی ارجاع اصلیاش به زافرون برمیگردد.
استیو زافرون و کتاب سه قانون عملکرد
نکتهٔ دوم اینکه اجازه بدهید من از شما بپرسم. شما بهعنوان کسی که دارد دربارهٔ خلق آینده تحقیق میکند — و بقیهٔ کسانی هم که این مطلب را میخوانند میتوانند همراه شما پیش بیایند — تعریفتان از آینده چیست؟
رشدنویسان: پیش از پاسخ، بگذارید بگویم چرا این موضوع برای من جذاب شد. شاید مهمترین عاملش موقعیت اجتماعی امروز ما باشد؛ همین حالا که داریم با هم صحبت میکنیم، تیرماه ۱۴۰۵، و این گسستی که از گذشته تجربه میکنیم. همین بود که این پرسش را در من ایجاد کرد: ما که مدام دربارهٔ آینده فکر میکنیم و میگوییم «چه میشود؟»، چه کار باید بکنیم؟ آیا باید منتظر شویم تا خلق شود؟ یا باید خودمان مسئولیتش را بهعهده بگیریم؟
فرنیان: حالا برگردیم به پرسش من: آینده برای شما چه معنایی دارد؟
رشدنویسان: من اینطور میبینم که الان فلانقدر سن دارم و اگر زندگی طبیعیای داشته باشم، فلانقدر دیگر زنده خواهم بود؛ در این فاصلهای که زندگی خواهم کرد، چه امکاناتی را میتوانم تصور کنم.
فرنیان: «چه امکاناتی را میتوانم تصور کنم» یعنی چه؟ کمی بیشتر توضیح میدهید.
رشدنویسان: یعنی فکر میکنم دوست دارم در آن زمانی که از عمرم باقی مانده به چه چیزهایی برسم.
فرنیان: آها، یعنی یک سری هدف در ذهن و تصورتان هست که به آنها برسید.
رشدنویسان: نه، اتفاقاً مسئلهٔ من همین است. من مدام فکر میکنم چرا تصور روشنی از چیزهایی که میخواهم به آنها برسم ندارم. پرسش من این است که چرا با اینکه میدانم به چیزهایی میتوانم برسم و میتوانم تصورشان کنم، این تصور شکل واضحی ندارد. برای خلق آینده فکر میکنم به تخیل یا تصور واضحی نیاز دارم که الان آن را ندارم.
۱. ریشهها و مبانی مفهوم خلق آینده
دو نوع آینده: آیندهٔ برآمده از گذشته در برابر آیندهٔ خلقشده
فرنیان: عموماً وقتی از آدمها میپرسی تعریفشان از آینده چیست، از دغدغههایشان حرف میزنند: از اهدافی که میخواهند به آنها برسند، از چیزهایی که دوست دارند اتفاق بیفتد، یا چیزهایی که دوست ندارند اتفاق بیفتد و میخواهند جلویشان را بگیرند. مثلاً نگران آیندهٔ بچهشان هستند؛ نمیخواهند فلان اتفاق برایش بیفتد یا میخواهند فلان اتفاق بیفتد. بنابراین خلق محدود میشود به این ذهنیتها؛ و این ذهنیتها از نظر ما همگی آیندههایی هستند که از گذشته میآیند.
رشدنویسان: آها، متوجه شدم.
«آیندههای پیشبینیپذیر یک پایشان در گذشته سفت شدهاست.»
فرنیان: پس بگذارید با یک تفکیک شروع کنیم: ما دو نوع آینده داریم؛ آیندهای که از گذشته میآید و آیندهای که از خود آینده میآید. بحث ما و این نگرش خلق آینده دربارهٔ دومی است. پس از همینجا دو آینده تعریف کنیم: وقتی من به شما میگویم آینده، یعنی آیندهای که اگر خلقش نکنی هرگز اتفاق نمیافتد. آن آیندههایی که شما از آنها حرف زدید، یکجور به گذشته وصلاند و نوعی پیشبینیاند؛ شما پیشبینی میکنی، محاسبه میکنی — مثل وقتی که بورس را از روی روندی پیشبینی میکنی. اینها آیندههاییاند که یک پایشان در گذشته سفت شده و روندی دارند.
«آیندهای که اگر خلقش نکنی، هرگز اتفاق نمیافتد.»
تفاوت «تغییر و بهبود» با «خلق و تحول»
اما آیندهای که ما از آن حرف میزنیم، ممکن است هیچ پایی در گذشته نداشته باشد. جذابیتش همینجاست؛ حالا میگوییم این اتفاق چطور میافتد. تا حالا ذهن ما — دستکم در ادبیاتهای پیشین، یا برای کسانی که در این ادبیات زندگی نمیکنند — درگیر آیندههایی بوده که حرف از تغییر، تفاوت یا بهبود میزنند. ما میخواهیم حرف از خلق و تحول بزنیم؛ این دو با هم متفاوتاند.
۲. بنیادهای شناختی و ادراکی زمان و واقعیت
رشدنویسان: این متدولوژی چگونه اتفاق میفتد؟
فرنیان: بگذارید مثالی سادهتر بزنم تا ببینید ذهن کجا درگیر میشود؛ و اول متوجه شوید که چرا ما اساساً میتوانیم خلق کنیم. از نظر شما زمان واقعی است یا غیرواقعی؟
رشدنویسان: به نظرم واقعی نیست.
فرنیان: چرا واقعی نیست؟ مگر وجود ندارد؟ مگر با ساعت اندازهگیریاش نمیکنی؟ مگر شب و روز نمیشود؟
رشدنویسان: بله، ولی ماهیت واقعی به آن معنا ندارد؛ یک مسئلهٔ ادراکی است، یعنی بسته به من تعریف میشود.
فرنیان: آها، بسته به شما تعریف میشود.
رشدنویسان: دقیقاً؛ آن چیزی از زمان وجود دارد که شما به آن میرسید.
فرنیان: ولی دستکم تعریفش کردهایم؛ چیزی است که ما تعریفش کردهایم. قابل اندازهگیری است و این اندازهگیری خیلی هم دقیق است؛ با ساعتهای اتمی حتی هزارم ثانیه را هم داریم.
«ساعت فیزیکی یکی است، اما تجربهٔ ذهنی ما از زمان متفاوت است.»
زمان عینی در برابر زمان ادراکی
فرنیان: اما نکتهٔ خیلی جذابی گفتی که کار من با همان است: گفتی ادراکی است. ادراکی یعنی چه؟ این دو مثال را تجسم کن: یک ساعت، از نظر فیزیکی، ۶۰ دقیقه است و کاملاً یکسان. حالا یکبار خانمی پشت در اتاق عمل منتظر است تا عزیزترینش جراحی شود؛ بار دیگر در فرودگاه در حال خداحافظی با دوستی عزیز است. هرکدام از این یکساعتها چطور میگذرد؟
رشدنویسان: کاملاً متفاوتاند.
فرنیان: هر دو چقدر است؟ یک ساعت. چه میشود که یکی برای تو اصلاً نمیگذرد و دیگری خیلی سریع میگذرد؟ اینجاست که ذهن درگیر میشود؛ همان که تو میگویی ادراکی.
پس ما دو نوع واقعیت داریم. من میخواهم بگویم اگر کسی این بخش از صحبت را از من بگیرد و بر این ادبیات سوار شود، آنوقت میتواند آینده را آنگونه که «میخواهد» خلق کند. این خیلی مهم است: ما «باید» نداریم؛ آنگونه که میخواهد، نه آنگونه که باید — چون «باید» کار نمیکند.
واقعیت آبجکتیو و سابجکتیو
اجازه بدهید اول واقعیت را تعریف کنم، چون به بحث کانتکست (بستر) ربط دارد. ما یک واقعیت عینی داریم و یک واقعیت ذهنی؛ در انگلیسی به این دو میگوییم آبجکتیو و سابجکتیو. به چه چیزی میگوییم واقعیت آبجکتیو؟ چیزهایی که قابل حساند؛ مثلاً همین صندلی از نظر شما یک واقعیت آبجکتیو است. اگر بخواهیم تعریفی برایش بگوییم: واقعیت آبجکتیو واقعیتی است که شخص سوم صحهگذاریاش میکند؛ وقتی من میگویم این صندلی است، شما هم همین را میگویید. پس آبجکتیو را میشود تأیید کرد. اما واقعیت سابجکتیو واقعیتی است که شخص سوم نمیتواند صحهگذاریاش کند.
این دو تعریف در دنیای اپیستمولوژیک، یعنی دنیای شناختشناسی، روشن است؛ علم چیزی را ثابت میکند. همین دو واقعیت وقتی وارد دنیای آنتولوژیک — یعنی هستیشناسی — میشوند کمی تغییر میکنند. (واژهها را میگویم تا اگر دوستان خواستند بیشتر بخوانند، ارجاعش را داشته باشند.) تعاریف همان است، ولی اینجا واقعیت عینی واقعیتی است که وجود دارد، اما شخص سوم نمیتواند صحتش را تأیید کند. مثالش چیست؟ من به شما میگویم زانوی راست پای من درد میکند. شما میتوانید این درد را صحهگذاری کنید؟
شیشهٔ کبود: فیلتر تجربیات و باورها بر ادراک ما
پس ما در این دنیا از دو نوع واقعیت حرف میزنیم: واقعیتی که بیرون اتفاق میافتد، و آن واقعیتی که ذهن من از آن برداشت میکند. و شما بر اساس این برداشت رفتار میکنید، نه بر اساس اتفاقی که افتاده است. مولانا میگوید:
پیش چشمت داشتی شیشهٔ کبود
زان سبب عالم کبودت مینمود
همهٔ ما باید بپذیریم شیشهای جلوی چشممان هست و هرکس شیشهٔ خودش را دارد؛ شیشهای که بر حسب تجربیات گذشته شکل گرفته است.
پس میپذیریم که میان ما و اتفاقات بیرون — که به آن میگوییم واقعیت — همواره چیزی وجود دارد؛ شیشهای که شخصی است. این شیشهٔ شخصی از کجا آمده؟ از تجربیات، باورها، ارزشها، ترسها و هر چیزی که خواندهای و یاد گرفتهای، از فرهنگ و زبان. همهٔ اینها آمدهاند و به شیشه شکل دادهاند؛ بنابراین تو هستی را آنگونه میبینی.
رشدنویسان: حالا با این اطلاعات چطور میخواهیم به آینده برسیم؟
۳. سازوکار رفتار: نقش کلام و پارادایمها
کلام؛ واسطهٔ انسان در مواجهه با واقعیت
فرنیان: دقیقاً پرسش همینجاست و جذابیت تازه از اینجا شروع میشود. پس ما بر اساس چیزی که برداشت میکنیم رفتار میکنیم، نه بر اساس چیزی که هست.
حالا میخواهم بگویم چرا ما در خلق اینقدر میتوانیم مؤثر باشیم. بارها در طبیعت دیدهاید که شیری کنار گورخر، کنار گلهای آهو، از رودخانه آب میخورد و آن گله نمیترسد. کی چنین چیزی اتفاق میافتد؟ وقتی گله میبیند شیر از شکار برخاسته است؛ دیگر نمیترسد. چون حیوان تصویر را میبیند و مغزش انتزاع ندارد: شیری که از شکار برخاسته یعنی عدم شکار، پس خطری نیست. اما اگر شما را جلوی شیری بفرستم که کاملاً غذا خورده و سیر است، حاضری کنارش قرار بگیری؟
رشدنویسان: نه؛ ترس همچنان غالب است.
«گورخر تصویر را میبیند، اما انسان با کلام و ترسهایش قضاوت میکند.»
فرنیان: درست است، چون ما بعد از تصویر، کلام هم داریم. اینجاست که میخواهم تأثیر کلام را در آینده ببینیم. از اینجا به بعد، رفتاری که میکنی از تصویر نمیآید، از کلام میآید؛ از چیزی که داری با خودت میگویی. ممکن است در ذهنت بگویی نکند سیر نشده باشد؛ نکند فکر کند من میخواهم به او آسیب بزنم و از خودش دفاع کند؛ و هزار تصور دیگر و هزار باوری که از گذشته دربارهٔ شیر داشتهای و نمیتوانی کنارشان بگذاری. اینجاست که رفتار میکنی، و نتیجهاش این است که از ترس از قرار گرفتن در کنار یک چشمه محروم میشوی.
پارادایمها و چرخهٔ نتایج تکراری و نامطلوب
رشدنویسان: حالا پرسشی برای من پیش میآید. طبیعت ما این است که برای ترسها اهمیت بیشتری قائل شویم تا تجربههای جدید؛ چون اگر غیر از این بود، احتمالاً بقا پیدا نمیکردیم. ولی اگر بخواهیم تجربههای جدیدی خلق کنیم و آیندهٔ جدیدی داشته باشیم، باید چه کنیم؟ چطور میشود این جنگ میان دو نیرو را کنترل کرد؟
فرنیان: اسمش جنگ نیست؛ نکته دقیقاً همین است. ما اول میخواهیم این مکانیزم را بفهمیم. دیدید مکانیزمش چقدر ساده است: شما یک سری باور دارید که به مجموعهٔ آنها میگوییم پارادایم و در ذهن شماست — باور، فرهنگ، زبان، تجربههای مثبت و تجربههای منفی؛ هر دو هست و دارد در ذهن شما کار میکند. همان است که واقعیت بیرون — یعنی «شیر سیر است» — را ترجمه میکند و شما رفتار میکنید. آهو اینها را ندارد؛ برای آهو شیرِ سیر مساوی است با عدم شکار.
«اگر نتایج تکراری نامطلوب داری، ردپای پارادایمها را پیدا کن.»
حالا که آن مکانیزم را فهمیدیم، اگر قادر باشیم دستکاریاش کنیم، میتوانیم رفتار متفاوتی بکنیم؛ و رفتار متفاوت یعنی نتیجهٔ متفاوت، یعنی نتایج دیگر تکراری نیست. اولین نکتهای که من در بحث توسعهٔ فردی، پیش از خلق آینده، به آدمها میگویم این است: هرجا در زندگیتان نتایج تکراری نامطلوب دارید — مثلاً همیشه با فرد خاصی بر سر موضوع خاصی دعوایتان میشود، یا با همسرتان بر سر مسئلهای مشخص، یا همیشه در کار، یا همیشه در رانندگی در موقعیتی خاص — آنجا پارادایمی دارد کار میکند. بگردید و پیدایش کنید. اول این را میبینی، بعد که دیدی رویش متمرکز میشوی و پارادایم را کشف میکنی؛ این پلهٔ اول است. حالا که پارادایم را کشف کردی، چطور عوضش کنیم؟
«من کجایم؟»: نقطهٔ آغاز آگاهی ذهنی
فرنیان: ببینید، اگر شما را با چشم بسته جایی ببرند و بعد چشمتان را باز کنند و بگویند «باید بروی خانه»، اولین سؤالی که میپرسید چیست؟
رشدنویسان: احتمالاً میپرسم کجا هستم.
فرنیان: ببینید چقدر جذاب است؛ اولین چیز این است که بگویی من کجا هستم. تا ندانم کجایم، نمیتوانم به آنجایی که میخواهم بروم — هر قدر هم مسیر درست یا سخت باشد. اولین سؤال این است: «من کجایم؟»
برای خلق آینده هم اولین سؤال این است که بدانی کجایی. و این «کجا بودن» یعنی بدانی ذهنت چگونه کار میکند. اگر این را نپذیری و باور نکنی، اصلاً نمیتوانی آن کارها را انجام بدهی؛ نمیدانی کجایی.
رشدنویسان: این نکتهٔ خیلی مهمی است. نمیدانم ادامهٔ بحث چه میشود، ولی تا اینجا به نظرم مهمترین نکته همین است: خیلی وقتها آینده برای ما جای بیربطی با حال و با موقعیت اکنون دارد. تناسب میان این دو خیلی مهم است؛ حتی از آنجایی که میخواهم باشم مهمتر است.
فرنیان: و من میخواهم این «کجایی» را به چیزی ربط بدهم: مهم نیست از نظر مکان و زمان کجایی؛ این «کجا» بیشتر یعنی بدانی ذهنت چگونه عمل میکند. یعنی «من کجایم» یعنی «من چگونه عمل میکنم».
تا اینجا خیلی ساده فهمیدیم که باورها و پارادایمهای ما چطور رفتارهایمان را شکل میدهند. اول بدانیم ما این هستیم؛ نمیتوانیم بگوییم من این نیستم. ذهن جور دیگری کار نمیکند؛ ذهن هیچکس جور دیگری کار نمیکند. باید مدام آگاهی را بالا بیاوری.
گذار از پارادایم به کانتکست (Context)
فرنیان: حالا تا اینجا از من میپرسند: «آقا، من این گیروگرفتاری را دیدم؛ چه کار کنم؟» این «چه کار کنم» میشود تکهٔ دوم. ما داریم میگوییم غیر از پارادایم، چیز دیگری هم لازم است که شما را به فضای حال بیاورد؛ اسمش «کانتکست» است. چون باور را به این راحتی نمیشود تغییر داد؛ اگر میشد، همه این کار را میکردند. باور هرچه عمیقتر باشد، زمان بیشتری میخواهد — نگوییم سختتر، بگوییم تمرین بیشتری میخواهد.
حالا مکانیزمش چگونه است؟ اتفاقی که بیرون میافتد را شما برداشت میکنید؛ میان اتفاق واقع و برداشت شما تفاوت هست. و این برداشت با کلام در ذهن شما شکل میگیرد: «نکند شیر مرا بخورد، نکند حمله کند.» وقتی شکل گرفت، شما بر اساس آن رفتار میکنید. و چون این کلام بر پایهٔ گذشته است، آینده مدام ادامهٔ گذشته میشود؛ یعنی شما مدام گذشته را خلق میکنید و نتیجه میشود نتایج تکراری.
«ذهن دوست دارد دوپامین ترشح کند و بگوید«دیدی؟ گفتم!»؛ برای همین چیزهایی را مبتنی بر گذشته پیشبینی میکند تا بتواند برنده شود.»
۴. خلق آینده در عمل؛ مکانیزمها و استعارهها
فرنیان: بگذارید یک مثال بزنیم. فرض کن دوستی داشتی که سالها پیش مهاجرت کرده و حالا به تهران آمده است. امروز صبح تصمیم میگیری برای دوستت که سالهاست قرمهسبزی نخورده و عاشقش است، قورمهسبزی درست کنی؛ مهم نیست که الان سبزی در یخچال نداری یا بیرون برف سنگینی میآید. تو میخواهی همان قورمهسبزی را برای شب داشته باشی — هر راهی شده پیدا میکنی تا آن را فراهم کنی.
حالا این نوع «بودن» تو که میخواهی قورمهسبزی بپزی، از گذشتهات آمد یا از آیندهات؟ الان میخواهی قورمهسبزی بپزی برای شب؛ شب کجاست؟ در آینده. پس بودن تو در الان بر اساس آینده شکل گرفت، نه بر اساس گذشته.
جابهجایی کشوی گذشته و آینده در ذهن
این همان چیزی است که از آن با عنوان «جوک هستی» یاد میشود. داستانش این است: بیایید فرض کنیم گذشته هیچ تأثیری در بودن ما در الان ندارد؛ و فرض دوم اینکه آینده است که همین الان شما را میسازد.
نکند ما در ذهنمان جای دو کشوی «آینده» و «گذشته» را اشتباهی عوض کردهایم؟ یعنی «الان» من دارد از آینده شکل میگیرد، ولی من مدام در کشوی آینده، گذشته میریزم؛ خب گذشته خلق میشود. کسانی که آینده را بر اساس گذشته خلق میکنند، محکوماند که دوباره همان گذشته را تجربه کنند. پس ما باید یاد بگیریم کشوی آینده را از «گذشته» تخلیه کنیم.
تغییر کانتکست در محیط کار و جلسات
فرنیان: یک مثال کاربردی بزنم که همیشه در کلاسها میزنم و خیلی جواب میدهد. ما در شرکتی بودیم که کانتکستِ غالبش این بود: «جلسات با مدیرعامل بیفایده و وقتتلفکن است.» وقتی باور این است، نوع بودنت در جلسه چه شکلی است؟ گوشی چک کردن، فعال نبودن، گوش نکردن. چه اتفاقی میافتد؟ جلسه بیفایده میشود؛ یعنی همان نتیجهای که ذهن میخواست تکرار کند.
حالا چطور کلام مبتنی بر آینده این را عوض میکند؟ فرض کن میخواهی بودجهٔ آموزش را در جلسه ببندی. دم در که میخواهی بیایی تو، باورت هنوز همان است. ولی با کلام مبتنی بر آینده وارد شو: «میخواهم در این جلسه بودجهٔ آموزش را ببندم.» حالا که وارد جلسه میشوی، بودنت کاملاً متفاوت است: فعالی، درگیر میشوی، با کلام پیش میروی.
«پارادایم، در یک کانتکستِ پیشفرض فعال میکند: وقتی باور این است که جلسات وقتتلفکن است، کانتکستش برای شما میشود “فعال نباش”. ما میخواهیم مسیر را برعکس کنیم: میخواهم به این نتیجه برسم، پس بودنم چه شکلی باید باشد؟»
اگر این کار را دو بار، سه بار، پنج بار تکرار کنی، آن پارادایمِ اتوماتیک ترک برمیدارد و میبینی «اگر بخواهم، میتوانم نتیجه بگیرم». دفعهٔ بعد از هر جلسهای که بخواهی نتیجه میگیری. بودنت دست خودت است.
تفاوت آرزو با هدف
فرنیان: دقیقاً. من یاد گرفتهام چیزی را که تجربه نکردهام از آن حرف نزنم. پروژهای که من در دورهٔ لیدرشیپ با خودم برده بودم این بود که «سخنرانی و آموزش، شغل آیندهام باشد». آن موقع مدیرعامل بودم، با امکانات خیلی خوب. اینکه آدمی با سابقهٔ من بتواند از سخنرانی درآمد کسب کند، آرزویی محال به نظر میرسید. ولی میدانید که من با همین ادبیات این آرزو را خلق کردم.
«ذهن مثل یک سیستم ناوبری است. اگر مقصد را در کشوی آینده قرار دهی، ذهن تو را به همان سمت میبرد، اما اکثر افراد بهاشتباه گذشته را در آن کشو میریزند.»
در خلق آینده میگوییم آرزو داشته باش، و آرزو با هدف متفاوت است؛ آرزو هرچه بزرگتر باشد بهتر است. آرزو باید خیلی بزرگ باشد، ولی پایت را روی زمین بیاور و به سمتش حرکت کن.
سیستم ناوبری ذهن و دیده شدن فرصتهای پنهان
فرنیان: و جالب اینجاست که از اینجا به بعد چه اتفاقی رخ میدهد. این مثال را هم زیاد در کارگاهها میزنم: فرض کنید تصمیم گرفتهاید ماشینتان را عوض کنید؛ پژو ۲۰۶ دارید و میخواهید ال۹۰ بخرید، آنهم ال۹۰ قرمز. از لحظهای که این تصمیم را میگیرید، خیابان پر میشود از ال۹۰ قرمز. چقدر زیاد شدند! نه، زیاد نشدهاند؛ قبلاً نمیدیدی، حالا میبینی.
وقتی میروی سراغ خلق آینده و روی آرزویت متمرکز میشوی، در آینده میایستی، تجسم میکنی و اقدامت را از حال انجام میدهی، آنوقت فرصتهای همراستا را میبینی.
منی که از مدیرعاملی جدا میشوم و میگویم میخواهم از سخنرانی، کوچینگ، لیدرشیپ و منتورینگ درآمد کسب کنم، کمکم این فرصتها را میبینم. این فرصتها قبلاً هم بوده؛ من نمیدیدمشان. دوستی داشتم که استاد دانشگاه بود و میتوانست توصیهام را بکند؛ قبلاً هم داشتمش، ولی سراغش نمیرفتم. حالا میبینم که فلانی میتواند و به من هم اعتماد دارد. وقتی به او میگویم «من میتوانم چنین کارگاهی برای دانشجوهایت بگذارم»، میگوید «بیا اولیاش را در دانشگاه من امتحان کن». میروی تست میکنی، خوشش میآید، تو را به دو نفر دیگر معرفی میکند. این فرصت قبلاً هم بوده.
رشدنویسان: درست است.
فرنیان: این همان تکهای است که بعد همه اسمش را میگذارند قانون جذب؛ من این چیزها را نمیفهمم. مکانیزمی که من یاد گرفتهام و میفهمم این است که «ذهن دارد تو را میبرد به جایی که قبلاً نمیدیدی. »
طراحی مغز برای بقا، نه برای موفقیت
رشدنویسان: اینها نسخههای خیلی ایدهآلش نیست؟
فرنیان: نه، واقعاً ایدهآل نیست؛ فقط به آن دقت نمیکردیم. مکانیزم مغزی خیلی ساده است. اگر بتوانید تجسم کنید که در ذهنم دو کشو دارم، یکی آینده و یکی گذشته، و من اشتباهی مدام گذشته را در کشوی آینده میریزم — اگر بتوانم آن کشو را خالی کنم و خود آینده را در آن بریزم، مکانیزم مغزی خودش خلقش میکند. باور کنید که خلقش میکند. برای من یکی دو تا اتفاق نیفتاده؛ خیلی اتفاق افتاده.
ما این بخش را نمیبینیم. ما آدمها اصلاً آن بخشهایی را که روی روال است را نمیبینیم؛ تمرکزمان همیشه روی جاهایی است که تکرار و نتایج نامطلوب هست.
ذهن طراحی نشده که شما را موفق کند؛ طراحی شده که با کمترین انرژی زنده بمانی، بقا داشته باشی و نسلت را ادامه بدهی. این طراحی مغز است.
عبور از پارادایمهای ناکارآمد و سخن پایانی
رشدنویسان: و برای این تغییر باید پارادایمهای ناکارآمد را عوض کنیم.
فرنیان: بله، پارادایمهای ناکارآمد ؛ چون ما اصلاً بدون پارادایم نمیتوانیم زندگی کنیم. این حرف مزخرفی است که کسی بگوید «من پارادایم ندارم»؛ امکان ندارد، ذهن با پارادایم کار میکند. ولی میتوانیم پارادایمها را دستهبندی کنیم: کارآمدها را بگذاریم بمانند و ناکارآمدها را شناسایی کنیم و با همین مکانیزمی که گفتیم کانتکست خلق کنیم و جایگزینشان کنیم.
فرنیان: کار ما این است. این آگاهی میخواهد و مسیرش کوهی است که قله ندارد؛ هرچه بروی، باز هم هست. و اینجاست که جذابتر میشود: وقتی بودنت آگاهانه است، همهچیز محقق میشود.
رشدنویسان: من که سیر نشدم، فقط میخواهم اگر نکتهای هست که فکر میکنید در این دیالوگ مطرح نشد و باید گفته میشد، اضافه کنید.
فرنیان: نه، من چیزی ندارم. اگر تو سؤالی داری که فکر میکنی مبهم ماند، بگو. نمیدانم چقدر موفق شدم.
رشدنویسان: یکی از سؤالهای اصلی من همان نسبت گذشته با خلق آینده بود که توانستم پاسخم را بگیرم. امیدوارم این گفتوگو برای کسانی که آن را میخوانند یا میشنوند سؤالهایی ایجاد کند، علاقهمند بشوند و بتوانند در ارتباط باشند و این گفتوگو را به شکلهای دیگر ادامه بدهیم.
فرنیان: حتماً. باز هم از شما تشکر میکنم.
پیشنهاد میکنم کتاب «سه قانون عملکرد» نوشتهٔ آقای استیو زافرون را بخوانید. من خواندنش را به همه پیشنهاد میکنم؛ واقعاً به سادگی این مفاهیم را توضیح داده و ترجمهٔ خوبی هم دارد. من افتخار حضور در کلاسهای ایشان را داشتم. ادبیاتش واقعاً ساده است، اما «آسان» نیست. وقتی واردش میشوید، تازه متوجه میشوید چه فضای امکانی دارید خلق میکنید و چقدر گشودگی ایجاد میشود؛ اصلاً باورنکردنی است.
در فیلم «شیدا» یک تکهای بود که شریفیان راجع به ترکش خوردن حرف میزد و میگفت: «آقا گفتنی نیست، چشیدنی است!» بعضی چیزها واقعاً چشیدنی است. یعنی از آن چیزهایی است که وقتی واردش میشوید و یک آینده را با این مکانیزم خلق میکنید و میبینید که جواب میدهد، تازه درکش میکنید. واقعاً چشیدنی است! و من نمیتوانم لذت آن لحظهٔ «آها!» را بگویم — لحظهای که دستت میافتد چه رفتار تکراریای میکردی و چقدر طبیعی بوده که آن رفتار تکراری، همیشه همان نتیجه را داشته باشد. این من بودم که تکراری رفتار میکردم تا همواره آن اتفاق بیفتد، نه اینکه دنیا با من این کار را بکند.
میخواهم صحبت را با این شعر مولانا ببندم:
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
امیدوارم همهٔ ما بتوانیم خلق آینده را تجربه کنیم؛ آیندههایی که شایستهاش هستیم.
از وقت و حضورتون بسیار سپاسگزارم.
4 پاسخ
مطالب فوق العاده بود . کوتاه و کارآمد.
با اینکه مطالب فشرده بود قابل فهم بود .
من رو به فکر فرو برد . هم در زمینه اهداف و آرزوهام و بررسی اینکه از آینده باشه نه گذشته .
و اینکه دوباره شروع کنم برای عبور از اجباری که گذشته به اعمال و افکار و رفتارم داره
.خیلی وقت بود تصور واضح از آینده و خلقش رو فراموش کرده بودم
ممنونم
خیلی ممنون خانم بیانی عزیز از اینکه وقت گذاشتید و همراه شدید. و خیلی خوشحالیم که شما را به فکر فرو برد و انگیزهای شده برای اینکه به آینده فکر و خلقش کنید
این مبحث برای من بسیار آموزنده و جالب بود. خصوصا درباره کشوهای اشتباهی آینده و گذشته، دارم به تجارب شخصی خودم فکر می کنم که پارادایمهایی که داشتم مانع خلق آینده شده و فبول دارم وقتی به ریشه رفتارهام آگاه میشم، رد پای پارادایمها رو هم پیدا میکنم. بحث اررشمندی هست، امیدوارم که این مصاحبه مقدمه برنامه های پرباری باشه.
ممنونم سحر عزیز که خوندی و امیدوارم بتونیم این مباحث رو تو زندگیمون پیاده کنیم.